محمد بن حسين البيهقي
907
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كه چون مىبايست كه كار اين قوم بدين منزلت رسد و 1 تدبير راست چگونه رفتى ؟ و از آنجا پيرى آخور سالار را با مقدّمى چند بفرستادند بدم هزيمتيان ، ايشان برفتند كوفته 2 با سوارانى هم ازين طراز 3 و خاك و نمكى بيختند 4 و جايى بياسودند و نماز شام به لشكرگاه بازآمدند و گفتند : « دورى 5 رفتند و كسى را نيافتند و بازگشتند ، كه خصمان سوى ريگ و بيابان كشيدند و با ايشان آلت بيابان نبود و ترسيديم 6 كه خللى افتد » ، و اين عذر ايشان فرا ستدند 7 ، تا پس ازين آنچه رفت بيارم ، و اگر فرودنيامدى و بر اثر مخالفان رفتى همگان من تحت القرط 8 برفتندى . و لكن گفتم كه ايزد ، عزّ ذكره ، نخواست و قضا چنان بود و لا مهرب من قضائه 9 . و درين ميان آواز داد مرا كه بو نصر مشكان كجاست ؟ گفتم : زندگى خداوند دراز باد ، با بو سهل زوزنى بهم بودند در پيش پيلان و من بنده با ايشان بودم و چون باد و گرد خاست ، تنها و جدا افتادم و تا اينجا بيامدم ، مگر 10 ايشان فرودآمده باشند 11 . گفت برو و بو نصر را بگوى تا فتحنامه نسخت كند 12 . گفتم : فرمان بردارم ، و بازگشتم . و و امير دو نقيب 13 را مثال داد و گفت : با بو الفضل رويد تا لشكرگاه . و نقيبان با من آمدند و راه بسيار گذاشتم تا به لشكرگاه رسيدم ، يافتم استادم و بو سهل زوزنى نشسته با قبا و موزه 14 ، و اسبان بزين 15 ، و خبر فتح يافته 16 . برخاستند 17 و نشستم و پيغام بدادم ، گفت : نيك آمد . و حالها بازپرسيد ، همه بگفتم . بو سهل را گفت : رأى درست آن بود كه بو الحسن عبد الجليل ديده بود و لكن اين خداوند را نخواهند گذاشت كه كارى راست براند . و هر دو برنشستند و پذيرهء 18 امير برفتند و به خدمت پيوستند و مباركباد 19 فتح بكردند و از هر نوع رأى زدند و خدمت كردند و رفتند . چون استادم بازآمد ، نسختى كرد اين فتح را سخت نيكو و بياض 20 آن من كردم و نماز ديگر پيش برد و امير بخواند و بپسنديد و گفت : نگاه بايد داشت كه فردا سوى سرخس خواهيم رفت و چون فرودآييم آنجا نيز نامه نبشته آيد و مبشّران 21 بروند . و ديگر روز سوم شوّال سلطان برنشست و به تعبيه براند 22 سخت شادكام و به دو منزل سرخس رسيد و روز پنجشنبه پنجم شوّال در پس جوى آبى 23 برسان دريايى